تبليغاتX
بماند

بماند


دختر بود یا پسر؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:6  توسط نيما   | 


مطمئن هستم که یکی از زیبایی های ماه اردیبهشت در کنار طبیعت ملوسش اومدن OpenBSD  هست.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:26  توسط نيما   | 

سلام 


حالم خوبه ٫ یکم عقل رس شدم  .


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:9  توسط نيما   | 

عید در خانه ماندیم ٫ مهمان نیامد.تلویزیون دیدیم ٫ مردم هی چپ کردند ٫ مردند ماندند.عزیزان صحبت کردند ٫ دلمان نخواست گوش بدهیم.باران آمد ٫ دل‌‌شاد شدیم .هوا تنگ شد ٫کیفور شدیم.خوابیدیم ٫ گاهی خوابمان آمد گاهی نه.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 23:11  توسط نيما   | 


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 1:20  توسط نيما   | 

امروز خیلی خوب شروع شد و خیلی بهتر تمام شد :)


+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 2:5  توسط نيما   | 

لحظه پر هیجانیه بیدار شدن و پر هیجان تر لحظه گم شدن در زمان بعد از بیداری.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 18:38  توسط نيما   | 

سخت می‌شه وقتی یه نفر می‌میره.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 23:43  توسط نيما   | 





+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 9:42  توسط نيما   | 

با پدر گرام رفتم برای چیدن گردو . بابام بالای درخت رفت و من هم یه گشتی دور و بر زدم تا تعداد گردو های روی زمین زیاد بشن . بعد از چند دقیقه با یه سطل پلاستیکی سفید اومدم  کنار درخت و شروع کردم به جمع کردن گردو های روی زمین نشون می‌داد که درخت بار چندانی نداره و زودتر از هر روز  کارمون تموم می‌شه .داشت تموم می شد که بابام پایین اومد و رفت بالای یه درخت دیگه .پیش خودم گفتم این هم زود تمام می شه .نه که نشد اما باز هم بدی وجود داشت و باید لابه‌لای علف ها و زیر برگ ها را می‌گشتم یه گاهی باید ۱ متری پایین تر می رفتم تو زمین همسایه و باز بالا می اومدم. فکر کنم تعداد این درخت ها ۶ تا بود و روی هم رفته به اندازه ۱ درخت متوسط هم گردو نداشت .من خوشحال که تموم شد و دیگه می‌ریم خونه کیفور از خوردن گردو زیر یه درخت نشسته بودم و داشتم روبرو را می‌دیدم تراکتوری وارد صحنه شد و ۲  نفر پایین اومدن آقای راننده بعد از خاموش کردن تراکتور با بابام حال و احوال کرد و رفت زیر سایه درخت گردو لم داد و ۲ نفر دیگه هم مشغول بار زدن کاه ها شدن. بعد از چند دقیقه رفت سمت تراکتور و از داخل جعبه فلزی چند برگ کاغذ در آورد .من در تحیر این که چه جالب داره از اوقات بی کاریش استفاده می‌کنه بودم که بابام را صدا زد که بیا این ها را برامن بخون . بابام هم گفت :بزار از درخت بیام پایین . من هم در این موقع تغییر مکان دادم و رفتم کنار درخت که یواش یواش گردو ها را جمع کنم .دیدم  داره می‌آد سمتم .بلند شدم و سلام کردم و دست باش دادم .داشت ترکی با هام حرف می‌زد وسوسه شده بودم ترکی حرف بزنم باش اما خودش کانال را عوض کرد و فارسی ادامه داد .گفت : زمین خریده برای آشناهاش و حالا می‌خواد ببینه کلاه سرش نزاشته باشن . برگه ها را عقب حلو کرد و داد دستم یه برگه آ۴ بود که کپی شده بود .کلات درهم برهمش داشت حالم را بد می‌کرد .شروع کردم به خوندن و هر چند کلمه یه بار برای کاوش پیرامون خطوط مکثی می‌کردم به خط ۳ یا ۴ که رسدم گفت:ببخشید ها من بی‌سوادم اما شما هم انگار درست بلد نیستی !! رفتم تو فکر که چه جور جمع و جورش کنم .گفتم:به زار یه بار برا خودم بخونم بعد برای شما .زور می زدم که به خونم که دراومد گفت :می‌خوام بدونم فروشنده کیه ؟ خریدار که ؟چند متره؟چقدر آب داره ؟ روی آب تاکید داشت. دیدم یه سری عدد هست خوندم گفت:نه اینا نیست و برگه ها را گرفت.یه برگه بزرگ که تا شده بود و بعضی قسمت هاش تایپی بود را داد بهم .تند و تند می‌خوندم و هی براش قسمت های مهمش را تکرار می‌کردم که شاید روغن ریخته شده برگرده.۱۱۴۰ متر بود و ۴۰ دقیقه آب داشت .۱۲۰۰۰۰۰۰ تومان قیمتش بود تو ۲ تا چک ۵ و ۷ میلیون برای ماه های ۸ و ۱۲ برای این که احساس راحت تری باهام داشته باشه از برج به جای ماه استفاده کردم و فارسی گفت و گو های روزانه ترکی. تمام شد و رفتم برای جمع کردن .بابام پایین اومد و کلی از کاشتن درخت تو قدیدم گفت و گفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:6  توسط نيما   |